مهيار

نام کاربری : namdar
-روزگار - -روزگار اما وفا با ما نداشت - -طاقت خوشبختي ما را نداشت - -پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت - -بي گمان از مرگ ما پروا نداشت - - - - آخر اين قصه هجران بود و بس - -حسرت و رنج فراوان بود و بس - -يار ما از جدايي غم نبود - -در غمش مجنون عاشق کم نبود - -بر سر پيمان خود محکم نبود - -سهم من از عشق جز ماتم نبود(به به...) - - - - با من ديوانه پيمان ساده بست - -ساده هم آن عهد و پيمان را شکست - -بي خبر پيمان ياري را گسست - -اين خبر ناگاه پشتم را شکست - - - -آن کبوتر عاقبت از بند رفت - -رفت و با دلدار ديگر عهد بست - - - -با که گويم او که هم خون من است - -خسم جان و تشنه خون من است - -بخت بد بين وصل او قسمت نشد - -اين گدا مشمول آن رحمت نشد - -آن طلا حاصل به اين قيمت نشد(آفرین آفرین!) - - - -عاشقان را خوش دلي تقدير نيست - -با چنين تقدير بد تدبير نيست - -از غمش با دود و دم همدم شدم - -باده نوش غصه او من شدم - -مست و مخمور خراب از غم شدم(خدا بخیر کنه آخر عاقبت شاعرو) - -ذره ذره آب گشتم کم شدم - - (ادامه در ديدگاه)
0رای مثبت

1کامنت

-روزگار
-
-روزگار اما وفا با ما نداشت
-
-طاقت خوشبختي ما را نداشت
-
-پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
-
-بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
-
-
-
- آخر اين قصه هجران بود و بس
-
-حسرت و رنج فراوان بود و بس
-
-يار ما از جدايي غم نبود
-
-در غمش مجنون عاشق کم نبود
-
-بر سر پيمان خود محکم نبود
-
-سهم من از عشق جز ماتم نبود(به به...)
-
-
-
- با من ديوانه پيمان ساده بست
-
-ساده هم آن عهد و پيمان را شکست
-
-بي خبر پيمان ياري را گسست
-
-اين خبر ناگاه پشتم را شکست
-
-
-
-آن کبوتر عاقبت از بند رفت
-
-رفت و با دلدار ديگر عهد بست
-
-
-
-با که گويم او که هم خون من است
-
-خسم جان و تشنه خون من است
-
-بخت بد بين وصل او قسمت نشد
-
-اين گدا مشمول آن رحمت نشد
-
-آن طلا حاصل به اين قيمت نشد(آفرین آفرین!)
-
-
-
-عاشقان را خوش دلي تقدير نيست
-
-با چنين تقدير بد تدبير نيست
-
-از غمش با دود و دم همدم شدم
-
-باده نوش غصه او من شدم
-
-مست و مخمور خراب از غم شدم(خدا بخیر کنه آخر عاقبت شاعرو)
-
-ذره ذره آب گشتم کم شدم
-
-
-
-آخر آتش زد دل ديوانه را
-
-سوخت بي پروا پر پروانه را
-
-
-
- عشق من از من گذشتي خوش گذر
-
-خا
4 سال پیش