بستن پنجره
نام کاربری : narcis230
حسرت نبرم به خواب آن مرداب / کارام درون دشت خفته است / دریاییم و نیست باکم از طوفان / دریا همه عمر خوابش آشفته است .
سیاوش
آن دم که مرا می زده در خاک سپارید

زیر کفنم خمره ای از باده گذارید

تا در سفر دوزخ از آن باده بنوشم

بر خاک من از ساقه انگور گذارید

آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات

یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات

هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی

بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی

جز ساغر و میخانه و ساقی نشناسم

بر پایه پیمانه و و شادی است اساسم

گر همچو همای از عطش عشق بسوزم

از آتش دوزخ نهراسم نهراسم
 0 
 3 
لینک ثابت
سیاوش
نـــالم از دست تو ای نـــاله که تاثیــــــــر نکــــــردی

گر چــــه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکــــــردی

شــــــرمسار توام ای دیده از این گریـــــه خــــونین

که شدی کور و تماشای رخش سـیر نکــــــردی
 0 
 2 
لینک ثابت
سیاوش
مــــن خراباتـــی ام و باده پرست در خرابات مغان عاشق و مست

می کشندم چو سبو دوش به دوش می برندم چو قدح دست به دست
 0 
 1 
لینک ثابت
سیاوش
سر سودای سر زلف تو تا در سر ماست

همچو مویت دل سودایی ما بی سر و پاست
 0 
 1 
لینک ثابت
سیاوش
من هر چه دیده‌ام ز دل و دیده دیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام

گاهی ز دل بود گله، گاهــــی ز دیده‌ام

من هـر چه دیده‌ام ز دل و دیده‌ام کنون

از دل ندیده‌ام هـــــــــمه از دیده دیده‌ام
 0 
 4 
لینک ثابت
سیاوش
زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آن چه جان کند تنم عمر حسابش کردم
 0 
 3 
لینک ثابت
سیاوش
باید خریدارم شوی، تا من خریدارت شوم

وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران، بازیچه بازیگران

اول به دام آرم تو را، و آنکه گرفتارت شوم
 0 
 2 
لینک ثابت
سیاوش
جز خون دل ز خوان فلک نیست بهره ای

این تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است

دریا دلان ز فتنه ایام فارغند

دریای بی کران غم طوفان نداشته است
 0 
 2 
لینک ثابت
سیاوش
این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.



از : رسول یونان
 2 
 4 
لینک ثابت
سیاوش
تقصیر خودم نیست

تو را که می بینم

هز چه از بر کرده بودم ، از برم می رود
 0 
 2 
لینک ثابت