morteza
> در یک شب سرد زمستانی یک زوج > سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. > آنها در میان زوجهای جوانی که در > آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه > می کردند. > > بسیاری از آنان، زوج سالخورده را > تحسین می کردند و به راحتی می شد > فکرشان را از نگاهشان خواند: > > «نگاه کنید، این دو نفر عمری است > که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و > چقدر در کنار هم خوشبختند .» > > پیرمرد برای سفارش غذا به طرف > صندوق رفت. بقیش در دیدگاه
morteza
همين امروز دوستم بدار ، شايد فردائي نباشد . . .
morteza
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد. يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد. بقیش در دیدگاه
morteza
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايشبا تو برابر مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي .... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ... او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد .... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا ميپرسند نام پدر ... « دکتر علي شريعتي »
morteza
به سه چيز تکيه نکن ،غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد . « دکتر علي شريعتي »
morteza
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند. « دکتر علي شريعتي »
morteza
آرزوهات رو يه جا يادداشت كن و يكي يكي از خدا بخواه ميبيني كه يادش نميره ، ولي تو يادت ميره چيزي رو كه امروز داري آرزوي ديروزت بوده !
morteza
خداوندا تورا شکر میگویم برای آنکه به من معرفت بودن حضورت را عطا کردی تا دریابم تو حاضری و ناظر.و دوستانی نیکو عطا کردی که استاد آذرین از آنان است.
morteza
ارزش يك سال را دانش آموزي كه مردود شده مي داند، . ارزش يك ماه را مادري كه فرزندي نارس به دنيا آورده ،مي داند . ارزش يك هفته را سر دبير يك هفته نامه مي داند . ارزش يك ساعت را عاشقي كه انتظار معشوق را مي كشد ، ارزش يك دقيقه را شخصي كه از قطار جامانده ، و ارزش يك ثانيه را آنكه از تصادفي مرگبار جان به در برده ،مي داند . هر لحظه گنج بزرگي است ،گنجتان را مفت از دست ندهيد . باز به خاطر بياوريد كه زمان به خاطر هيچكس منتظر نمي ماند . ديروز به تاريخ پیوست
morteza
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهیام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند". تمام آدمهای دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم میتواند شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود". شاه پیکهایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبهای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی میگوید. "شکر خدا که کارم را تمام کردهام. سیر و پر غذا خوردهام و میتوانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری میتوانم بخواهم؟پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیکها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما
morteza
در لحظه آرامش ، معبود را مناجات کن . او تنها اجابت کننده دعاهاست
morteza
در لحظه حیرانی و گمراهی ، فقط خدا را جستجو کن . او هدایت گر به سوی نعمت هاست . راه درست را از او بخواه چرا که تنها او از پیدا و نهان باخبر است
morteza
در لحظه سختی ، فقط از خداوند کمک بخواه . او بهترین فریاد رس است و همیشه با تو و در کنار توست .
morteza
در لحظه شادی ، پروردگار را ستایش کن . حمد و سپاس مخصوص اوست و هیچ کس و هیچ چیز در مرتبه او شایسته ثنا نیست
morteza
از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام. توان شروع به دویدن کنی . كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن فرقى نمی كند گودال آب كوچكى باشى یا دریاى بیكران... زلال كه باشى، آسمان در توست
morteza
به این میگن نقاشی روی اتوبوس - فوق العاده است...…
morteza
پروردگارا، امروز، ارادة مرا قوی كن تا هر كس كه باعث رنجشم شده است را ببخشم، حتی اگر جرم او را نابخشودنی بدانم. من میدانم كه گذشت، عمل عشق به خویشتن است. یاریام كن خود را آن قدر دوست بدارم كه از همه خطاهایم بگذرم. بگذار انتخابم بخشش باشد، چون نمیخواهم هر گاه به یاد خطاهایم میافتم، رنج ببرم.
> در یک شب سرد زمستانی یک زوج
1 ماه3 هفته و 4 روز پیش> سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.
> آنها در میان زوجهای جوانی که در
> آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه
> می کردند.
> بسیاری از آنان، زوج سالخورده را
> تحسین می کردند و به راحتی می شد
> فکرشان را از نگاهشان خواند:
> «نگاه کنید، این دو نفر عمری است
> که
در کنار یکدیگر زندگی می کنند
و
> چقدر در کنار هم خوشبختند .»
> پیرمرد برای سفارش غذا به طرف
> صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را
> پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به
> طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته
> بود رفت و رو به رویش
نشست.
> یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب
> زمینی خلال شده و یک نوشابه در
> سینی بود.
> پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در
> آورد و آن را با دقت به
دو تکه ی
> مساوی تقسیم کرد.
> سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و
> تقسیم کرد.
> پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش
> نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین
> که پیرمرد به ساندویچ خود گاز
می
> زد مشتریان دیگر با ناراحتی به
> آنها نگاه می کردند و این بار به
> این فــکر می کردند که آن زوج
> پیــر احتمالا آن قدر فقیــر
> هستند که نمی توانند دو ساندویچ
> سفــارش
بدهند.
> پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب
> زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر
> خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به
> پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک
> ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر
مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو
> به
راه است ، ما عادت داریم در همه
> چیز شریک باشیم . »
> مردم کم کم متوجه شدند در تمام
> مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد،
> پیرزن او را نگاه می کند و لب به
>
غذایش نمی زند.
> بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت
> و از آنها خواهش کرد که اجازه
> بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان
> سفارش بدهد و این دفعه پیر زن
> توضیح داد: « ما عادت داریم در همه
> چیز با هم شریک باشیم.»
> همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد
> ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به
> طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم
> سوالی از شما بپرسم خانم؟»
> پیرزن جواب داد:
«بفرمایید.»
> - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که
> گفتید در همه چیز با هم شریک هستید
> . منتظر چی هستید؟ »
> پیرزن جواب داد: «
منتظر
> دندانهــــــا !»